خرید بک لینک

برای من زیباتر از ریزش نم نم بارون،

قشنگتر از دشت و بیابون،

رنگ چشمون تو بوده.

برای من زیباتر از طلوع خورشید بین کوهها...

آب جاری توی رودها...

شوق اشکای تو بوده.

حقیقته حقیقته ای همیشه تکیه گاهم...

ای تو شعر هر ترانم...

بی تو همدمی ندارم.

عاشق تویی،شیدا تویی

مریم پاکیزة من،

ای تو معنای صداقت...

تو حقیقتی،حقیقت.

تو عزیزی،نازنینی،

تو،تو این عشق ، عاشق ترینی

من به لطفت جون گرفتم...

مهربونم،به تو خو گرفتم.

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1391 ساعت: 17:0


مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردنش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1391 ساعت: 11:0



استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاهداشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدراست؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من همبدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگرمن این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردانگفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگهدارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرىجسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرندو فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردانخندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوانرا زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگرآنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید،فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن بهمشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش ازخواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هرروز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله وچالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب راهمین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: شنبه 7 مرداد 1391 ساعت: 6:0


صبرسنگ دل من می سوزد از حسادت دل من می سوزد از حسادت به کسانی که تو را میبینند مثل آن کاسب خوشبخت محل مثل آن مرد فقیر سر راه ... مثل همسایه وهمکار و رییس از حسادت دل من می سوزد ازحسادت به محیطی که در اطراف تو هستمثل آن کوچه که هر روز از آن می گذری مثل آن خانه که حجم تو در آن جاجاریست مثل آن بستر و آن رخت و لباس که ز عطر تن تو سرشار اند از حسادت دلمن می سوزد از حسادت به همه اشیایی که سر و کار تو با آن ها هست مثل آنتلوزیون که تو هر روز دمی چند در آن می نگری مثل آن گوشی همراه که همراهتو هست مثل آن ساعت که به مچت می بندی راستی تو مرا یادت هست ؟

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت: 20:0


در یك مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می كردم و چند سالی بود كه مدیر مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همكاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

با خانم... دبیر كلاس دومی ها كار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بكنم.

از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت:
من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.

تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم.

یكه خورد و گفت: ممكن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی فهمم...

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد: "من گاو هستم!"
- خواهش می كنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لكنت افتاد و گفت: آخه، می دونید...
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.
قطعاً من هم می توانستم اندكی به شما كمك كنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمهكارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم.
در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
دكتر... عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه... !

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: شنبه 28 مرداد 1391 ساعت: 9:0

صفحه بندی